جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 1620- تاریخ : 1387/12/17 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران - (شنبه)

  «مبادله کالا به کالا» 

صبح زود خانه را به مقصد مترو ترک کردم. هوا گرگ و ميش بود. از شدت سرما به خودم ناسزا مي گفتم و پدرم را سرزنش مي کردم که ميلياردر نشده تا سرمايه اي را در اختيار من قرار دهد تا ديگر مجبور نشوم ساعت 5 صبح از خانه بيرون بيايم. ماشين گيرم نيامد و مجبور شدم مقداري از مسير را پياده طي کنم. تنها صدائي که به گوشم مي رسيد صداي عرعر گنجشکها! و صداي گفتگوي سگ ها بود. با هر زحمتي بود خودم را به مترو کرج رساندم. ساعت 30:5 اولين حرکت مترو بود. اکثريت قريب به اتفاق جمعيت حاضر خواب بودند و فقط وانمود مي کردند که بيدارند. هنگامي که مترو وارد سکو شد مردم  با آنکه خسته بودند اما دست از هل دادن و فشار آوردن به يکديگر برنداشتند و اين رسالت عظيم و سنت حسنه را به جا آوردند! اين بار به دليل کم کاري، صندلي گيرم نيامد و مجبور شدم سر پا تا تهران بايستم. اولش به زمين و زمان دشنام مي دادم زيرا احساس مي کردم که حق من پايمال شده است!
 اما مدتي که گذشت متوجه شدم که اشتباه مي کردم و اتفاقا فرصت مناسبي است که دست به مشاهدات خود به منظور درک قوانين حاکم بر جوامع بشري بزنم و فصل جديدي را در رشته جامعه شناسي پست مدرن بگشايم. اولين کاري که کردم اين بود که بولوتوث گوشي ام که يکي از ابزارهاي کار من در تحقيقات پيمايشي بود را روشن کردم.(لطفا فکر بد نکنيد من فقط براي تحقيقات گسترده ام بولوتوث را روشن کردم!) ابتدا براي شناسائي نمونه هاي مورد نظر شروع به سرچ کردم. تا گوشي ام را از جيبم درآوردم متوجه سنگيني نگاه يک پيرمرد فرتوت شدم. توجهي نکردم و به کارم ادامه دادم. با آنکه اول صبح بود و مردم گيج خواب بودند اما گوشي من تعداد کثيري بولوتوث آماده را پيدا کرد. اولين يافته ي تحقيقي من پس از مشاهده اين منظره، نامهايي بود که مردم براي بولوتوث گوشي هايشان انتخاب مي کردند. اين نشان از تنوع فرهنگي و زمينه هاي اجتماعي آنان داشت.
نظر شما را به تعدادي از اين نامها جلب مي کنم:
 «پوتيفار» اين نام احتمالا متعلق به کسي بود که عاشق جعفر دهقان است.
«رويا» اين نام نيز نشان از خواب هاي آشفته و تعبير نشده اي مي داد.
«مرد عنکبوتي» اين اسم قطعا متعلق به يک مفلوک و بدبخت است که هنوز بزرگ نشده است! 
پسر خوب اين نام براي يک پسر جوان که از همه متنفر است، مي باشد.
«(سانسور شد!)» ، «(مجددا سانسور شد!)» اين نام براي عده اي مسافرنماي بي شخصيت است که به دنبال کارهاي درستي نيستند.!
«ما هم خدائي داريم» ، «عاشق» اين دو نام هم خبر از دلهاي شکسته مي دهد.
 «؟»! اين نام مجهول است. و اسامي جذاب ديگري که بنده به عينه شاهد آنها بودم. همينطور که مشغول تحليل محتواي نام ها بودم ناگهان پيامي را در صفحه گوشي ام دريافت کردم که نوشته بود: جابه جائي داده با «عاشق.» نگاهي به اطرافم انداختم و فضا را مورد بررسي قرار دادم به جز آن پيرمرد فرتوت و از پا افتاده کسي حواسش نبود. من هم که صرفا به دنبال يافته هاي تحقيقم بودم و خدا را شاهد مي گيرم که دليل ديگري نداشتم پيام را ok کردم و بعد از چند لحظه فايل مذکور را دريافت کردم. فايل را باز کردم و ديدم عکس يک گل رز است که نشان از شخصيت فرد عاشق داشت و فرضيه مرا تصديق مي کرد.
. بلافاصله بعد از آن پيام ديگري را از «(سانسور شد)» دريافت کردم. آن را نيز ok کردم. سرم را پايين گرفته بودم تا چشمم به چشم آن پير مرد نيافتد. احتمالا پيرمرد کماکان چشم به من دوخته بود. اين بار مدتي طول کشيد تا فايل به دستم برسد. وقتي آن را باز کردم بلافاصله استغفار کرده و آن را پاک کردم! آن فايل هم نشان از بي شخصيتي فرد مذکور داشت و باز فرضيه ي من درست از آب درآمده بود.
اين بار قبل از اينکه کسي براي من بولوتوث بفرستد خودم دست به کار شده و عکس هائي را که از برادرزاده نازنينم داشتم براي همگان فرستادم. مخصوصا براي «عاشق» که قبلا برايم گل فرستاده بود. نکته ي ديگري که باز در اين تحقيق به آن دست پيدا کردم اين بود که براي هر کسي هر نوع فايلي را که ارسال مي کردي مشابه آن را نيز دريافت مي کردي! اگر عکسهاي عاشقانه مي دادي عکس عاشقانه هم مي گرفتي اگر صور قبيحه مي فرستادي صور قبيحه نيز تحويل مي گرفتي اگر آهنگ مي فرستادي آهنگ دريافت مي کردي. خلاصه بنده در اين تحقيق به اين نتيجه رسيدم که با وجود کالاهاي واسطه اي همچون پول، هنوز هم مبادله کالا به کالا در کشور ما وجود دارد و منسوخ نشده است و اين نشان از قدمت چندين و چند هزار ساله فرهنگ ما ايرانيان دارد!
سرم را بالا گرفتم تا ببينم حرف حساب پيرمرد چيست. در جا خشکم زد. پيرمرد که حالا موبايلش هم دستش بود، داشت به من لبخند مليحي مي زد. داشتم به دندان هاي يکي در ميان ريخته پيرمرد نگاه مي کردم که دگمه اي را روي موبايلش فشار داد. صدايي از موبايلم در آمد. اي بابا!»
گوشي ام را خاموش کردم و خود را به خواب زدم. مدام پيرمرد با آن لبخندش جلوي چشمم مي آمد.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
زنگ ورزش
كانون