جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 1813- تاریخ : 1388/08/24 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران - (يكشنبه)

  آنچه نوجوانان بايد از حافظ بدانند 

خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي فرزند بها»الدين معروف ترين شاعر عارف قرن هشتم و يکي از چهار تن از بزرگترين شاعران ايران است که معروف جهان شده اند. در باب اين استاد فنا ناپذير و بي نظير که او را لسان الغيب و ترجمان الاسرار لقب داده اند اشارتهائي در بسياري از کتابها مانند تذکره الشعرا» دولتشاه سمرقندي که بعد از فوت اوست تا مجمع الفصحا و رياض العارفين تاليف رضاقلي خان همه مشتمل بر نام و شرح مختصري از حالات وي  مي باشد وليکن هيچ يک از آنها مطالب مفصلي که جزئيات احوال او را نشان بدهد ندارند. تنها اثر از معاصران حافظ که مورد توجه و اهميت قرار گرفته مقدمه ايست که يکي از دوستان حافظ که جامع اشعار او بوده، موسوم به محمد گلندام، نوشته، وي در آنجا پس از اطناب کلام در ذکر صفات شريفه و محبوبيت او نزد خاص و عام و شهرت جهانگيري که حتي در زمان حيات حاصل کرده و قوافل سخن هاي دلپذيرش از فارس نه تنها به خراسان و آذربايجان بلکه به عراقين و هندوستان رفته چنين مي نويسد:
"اما به واسطه محافظت درس و ملازمت شغل سلطان و بحث کشاف و مصباح و مطالعه ي مطالع و مفتاح و تحصيل قوانين ادب، و تحقيق دو اوين عرب به جمع اشتات غزليات نپرداخت و به تدوين و اثبات ابيات مشغول نشد و مسود اين اوراق اقل انام محمد گلندام عفي الله عنه ما سبق در درس  گاه دين مولانا و سيدنا استاد ابوالبشر قوام المله والدين عبدالله اعلي الله درجاته و کرات و مرات که به مذاکره رفتي در اثنا محاوره گفتي که اين فرائد فوايد را همه در يک عقد مي بايد کشيد و اين را در يک سلک مي بايد پيوست. تا قلاده وجود اهل زمان و تميمه و شاه عروسان دوران گردد. و آن جناب حوالت رفع و ترفيع اين بنا بر ناراستي روزگار کردي و به عذر اهل عصر عذر آوردي تا در تاريخ سنه احدي و تسعين و ديعت حيات بموکلان قضا و قدر سپرد."
از مجموع کتابهائي که درباره  حافظ نوشته شده چنين فهميده مي شود که بها»الدين محمد پدر حافظ در عصر اتابکان فارس از اصفهان به شيراز مهاجرت کرده و در آنجا از طريق بازرگاني ثروتي اندوخته ولي ديري نگذشته که زندگي را بدرود گفته و کارهاي تجارتي او آشفته و نابسامان گرديده است وارثان او که يک همسر و پسري خردسال بودند به بينوايي و تنگ دستي افتادند. آن پسر بعدها ناگزير شد که روزي خود را عرق جبين و کد يمين حاصل نمايد. با اين همه هر وقت فرصت و مجالي مي يافت در مکتبي که در نزديکي او بود به کسب کمال مي  پرداخت و در آنجا سرمايه ي علمي به کف مي آورد. قرآن مجيد را حفظ کرد و از همين رو بعدها تخلص خود را «حافظ» قرار داد. لقب حافظ به طور عموم به کساني اطلاق مي شود که مي توانستند قرآن را تمام از بر بدون غلط بخوانند چنانکه او گفته است:
ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد
مسائل حکمي با نکات قرآني
به هر حال سر پر شور و طبع آرام اين عصاره ي تفکر آريايي يعني حافظ چون از علوم ظاهري و مشتي الفاظ و اصطلاحات حاصلي نديد، داعيه ي طلب معني در نهادش به وجود آمد و همت بر درک حقايق گماشت. و پس از تحمل زجر و زحمت و رنج و غصه و ياس و حرمان و خستگي، از دوندگي ها و کوفتن بيهوده ي درها به وادي يقين رسيد، يقيني که مختص خود او بود، يقين حافظي بود که انسان کامل شده بود. در اينجا بي مناسبت نيست فرازي را که علي دشتي محقق مشهور معاصر در ارتباط با اين مطلب نوشته بازگو نماييم: «واضح ترين خطي که سيماي حافظ را از قيافه ي ساير متفکرين ما مشخص و ممتاز مي کند آزادي فکر است. آزادي فکر بزرگتري امتياز بشرهاي انديشه گر است. همانطوري که وجه امتياز انسان از حيوانات قوه ي ادراک و وجه امتياز انسانها از يکديگر ملکات و فضائل اخلاقي است، وجه امتياز دانشمندان و طبقه  آزادي فکر است. شاخص قدر آنها تنها دانش و معرفت نيست. چه بسا دانشمنداني چون امام فخر رازي در دايره ي معلومات وسيع خود اسير معتقدات تلقيني بوده اند.
 مکتشفين و مخترعين، همه کساني هستند که فکر آنان در چهارديواري مکتسبه و مسلميات عصر خود باقي نمانده است. پيشوايان فکر و همه ي مصلحين، مردماني بوده اند که انديشه ي آنان از دايره ي امور مسلمه و ثابته محيط خود خارج شده  و آزادتر از هم عصران خود فکر کرده اند.
 ارزش مقام انسان در اين است که بنده و زبون مقررات و آنچه در نظر همه ي مردم مسلم است نبوده، براي پرش فکر خود حدودي قائل نباشد. اکثريت تام جامه ي انساني اسير تلقينات پدري و زبون مقرراتي هستند که خود وضع کرده اند. حتي مطيع آرا» و معتقداتي مي شوند که اشخاص بي مايه تر و پايين تر از خود آنها، يا نياکاني که در محيط تاريکتر و جاهل تري زيسته اند براي آنها ساخته اند. بسا اوقات افراد به سخافت و سستي بنيان رسوم و عقايدي پي مي برند ولي نمي توانند خود را از آن رها سازند. به قول سنايي:
خود به خود شکل ديو مي کردند
              پس ز ترسش غريو مي کردند
حافظ از آن افراد ممتازي است که از شکل ديوي که ساير افراد بشر روي ديوار کشيده اند نمي ترسد و خود هم براي خويش اين مترس را نيافريده است، و براي فکر او حدود و ثغوري نيست، به جز معدودي متفکرين عالي قدر. ساير بشرهايي که بر سطح کره مي خزند، با اصرار نامعقولي ميل دارند طبقه بندي شوند. مثل اينکه آزادي آنها را زجر مي دهد. مي خواهند در قالبهايي در آيند و به عبارت آخري جز دسته اي بشوند.
 اين تمايل طبيعي، مردم را بر آن داشته است که براي فکر حافظ حصاري بسازند و براي روح بلند پرواز او قالب جامدي بيافرينند. با اصراري خواسته اند او را در طبقه بندي هايي که بشر متوسط براي خود درست کرده است وارد کنند: او را شيعه دانسته اند، سني گفته اند، صوفي خوانده اند، صوفيه ملامتيه فرض کرده اند، و. . . حافظ شيعه نيست، سني نيست ، صوفي نيست; ملامتيه نيست، متدين نيست، بي دين نيست، حافظ حافظ است.
 انديشه گري است که پرش فکر و خيال او را نه شريعت، نه طريقت، نه الحاد و نه سيستم هاي فلسفي و صوفي گري عايق نمي شود. حافظ در آزادگي، در وارستگي، حريت ضمير و پاک بودن از آلايش تعصب مانند کنفوسيوس، مانند بودا، مانند گوته، مانندي گاندي و بالاخره به روش حضرت مسيح صورت کمال بشريت و علو مقام انساني است.
حافظ «جنگ هفتاد و دو ملت» را با همان فکر آزاد خود که همه چيز در آن گنجايش دارد مي نگرد زيرا مي داند: چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند.» حافظ از زمره ي شاگردان قوام الدين عبدالله عالم معروف آن زمان (متوفي به سال 772 هجري ) بوده است. نخست در سلک مقربان ابواسحق اينجو درآمده و سپس به پادشاهان آل مظفر پيوسته و شاه شجاع و شاه منصور از اميران اين خاندان را مدح گفته است و در اين ضمن با پادشاهان ايلکاني جلاير (آل جلاير) که در مغرب ايران حکومت داشتند و شاعران را بسيار مي نواختند از دور روابطي داشته و سلطان احمد پسر شيخ اويس( 784-813هجري) را مدح گفته است و سرانجام در شيراز به سال 791 يا 792 هجري زندگي را بدرود گفته و در همانجا مدفون شده است.
حافظ در زمان زندگي خود از حاجي قوام الدين حسن شيرازي کلانتر شهر شيراز(متوفي به 755 هجري) بيش از ديگران متنعم شده به  همين جهت اغلب از او ياد کرده است. مطلبي که بسيار جالب توجه است و بايد در اينجا گفته شود: با اين همه مدايحي که حافظ در حق اين ممدوحان دارد به جز يک دو بيت نيست که در ضمن سخنان خود آورده است. به همين جهت نمي توان وي را جز شاعران مداح شمرد حافظ به ظاهر تمام عمر خود را در گوشه  نشيي و عزلت گذرانده و در حيات خويش شهرت بزرگي داشته  است. در زبان فارسي نظير غزل هاي حافظ که جامع  بين اشعار عاشقانه و افکار عارفانه ي ايران است، نيست.  به همين سبب يکي از بزرگترين شاعران جهان شمرده مي شود و از حيث نظم در لطف ترکيب و تلفيق و بي  نيازي در فکر و استقلال در انديشه به منتهاي اوج شاعري رسيده است. ديوان اشعار وي را بايد راس کتابهاي فارسي قرار داد و به همين جهت همواره مورد اقبالي عظيم از جانب تمام طبقات مردم ايران بوده است و آن شامل نزديک چهار هزار بيت است و بر آن شرح هاي چند نوشته اند از آن جمله: شرح محمد يوسف عليشاه چشتي نظامي به شرح يوسفي به زبان اردو در سال 1307هجري مفتاح الکنوز علي حافظ  الرمز از قطب الدين قندهاري، بدرالشروح ار بدرالدين اکبر آبادي، شرح مشکلات ديوان حافظ از افضل الله آبادي، بحرالفلاسه  الاقطفي شرح ديوان حافظ از عبيدالله خويشکي چشتي متخلص به عبيدي. به زبان ترکي نيز سه شرح بر آن نوشته اند: شرح مصطفي پسر شعبان سروري در گذشته به سال 969 هجري، شرح شمعي در گذشته در حدود سال 1000 هجري شرح سودي بسنوي متوفي در سال 1000 هجري. ديوان حافظ يا منتخبات آن را به برخي از زبانهاي اروپايي مانند فرانسه و آلماني و انگليسي و روسي و لهستاني و نيز ترکي و عربي ترجمه کرده اند. پرفسور ادوارد براون پيرامون تحقيقات اروپائيان درباره ي حافظ تحقيقات بانو جرتر و دلوتيان بل را از ديگران برتر شمرده و مي نويسد:
 کلامي است انتقادي و نغز، و داراي معاني عميق و پر مغز. خلاصه از آنجا که وي حافظ را به طرزي روشن و جالب با معاصر بزرگ وي، دانت شاعر ايتاليا، مقايسه نموده و پس از بحثي دقيق از اشعار وي چنين گفته است.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون